| دختر کولی |
![]() صفحه اصلی
|
Wednesday, August 27, 2003
٭ "ذهنيت فاشيستي ، ذهنيت انسان كوچك به بندگي كشانده شده و مشتاق اقتداري است كه در عين حال طغيانگر نيز مي باشد! تصادفي نيست كه تمام ديكتاتورهاي فاشيست از محيط ارتجاعي اين «انسان كوچك» بر مي خيزند"
........................................................................................-رایش Thursday, July 10, 2003
٭ It is you
........................................................................................It is you that I miss kissing but I have to forget It is you that I miss talking to but you are not there It is you that made my true passion and understanding to blossom but then I had to say good-bye to you Tuesday, July 08, 2003 ........................................................................................ Thursday, June 12, 2003 ........................................................................................ Thursday, June 05, 2003 ........................................................................................ Wednesday, June 04, 2003
٭
........................................................................................![]() True Love Leaves No Traces As the mist leaves no scar On the dark green hill So my body leaves no scar On you and never will Through windows in the dark The children come, the children go Like arrows with no targets Like shackles made of snow True love leaves no traces If you and I are one It's lost in our embraces Like stars against the sun As a falling leaf may rest A moment on the air So your head upon my breast So my hand upon your hair And many nights endure Without a moon or star So we will endure When one is gone and far True love leaves no traces If you and I are one It's lost in our embraces Like stars against the sun Tuesday, June 03, 2003
٭ یکی از رفقا می خواست از خارجه بره ایران ازدواج کنه.برنامه رو ردیف کرد دو ماه پیش بره گفتند محرم و صفره.حالا تصمیم گرفته یه ماه دیگه بره می گن دهه فاطمیه است. بعدش هم ماه رمضونه.چه خبره بابا! مگه ازدواج سنت الهی نیست؟ پس اینهمه مانع واسه چیه.
........................................................................................یه چیزی واسه من مشخصه اونم اینکه دین نباید در تمام ابعاد زندگی فردی و خصوصی یک نفر دخالت کنه. Monday, May 26, 2003
٭ دفعه اول اینو توی یه کاست با صدای شاملو شنیدم.میگفت "من بتو شوق خواهم اموخت" کلی ذوقم شد!چطوری میشه شوق اموخت؟
........................................................................................Saturday, May 24, 2003 ........................................................................................ Friday, May 23, 2003
٭ عمر اشنایی ما میتونست 3روز باشه یا 30سال. ولی خوب بود که خارج از زمان می تونستیم بهم لذت دوستی کردن را بچشانیم.
٭ در فراغ دلتنگیهایم که بر صفحه کاغذ نقش میگرفت تو رو بسان محراب نمازخانه کوچکی که در بچگی دورش میگشتم تصویر میکرد.
........................................................................................فکر میکردم من چقدر خوشبختم که تو در قلب من لانه کردی.اینطوری بود که فاصله ها می ریخت وهمه چیزهای دیگر زندگی در جمال یار رنگ میباخت. بطرفت که میامدم فکر میکردم که چقدر خوبه که ادم با یک نگاه دلش شاد بشه وسر از پا نشناسه.دل توی دلم نبود 5 ساعت دیگه مونده که بهش برسم نه 4 ساعت نه 3 ساعت.. اب همه اقیانوسها را باید می پیمودم تا می رسیدم به تو. حالا می دیدمت یه خط کش گرفته بودی دستت و ابعاد منو اندازه می گرفتی.همه چیز باید قالب داشته باشه.بریدم! محراب نمازخانه بچگی تکرار نشدنی است. Tuesday, April 15, 2003
٭ یادم افتاد که چطوری یه اتفاق ساده رو تو ذهنم پروبال می دادم که فکر کنم خیلی مهمه و بعد از هیبتش بترسم.تقصیر تو دیگه ادمو از عملکردهای ساده ش می ترسونی که مبادا در دوردست بخواد تقاص پس بده.
........................................................................................Friday, March 28, 2003
٭ هنوز هم چیزای خوب وجود داره دور وبرت و نگاه کن!
........................................................................................کتابها, موسیقی و دوستهای خوبی که میشه بهشون اعتمادکرد. ![]() Friday, March 21, 2003
٭ نوای موسیقی در سالن پیچیده بود.لیزا با نگاه گیجش همه رو ورنداز می کرد چرخی می خورد و به رقص ادامه می داد. بعضی بالا وپایین می پریدند بعضی هم سالن رو بی هدف دور می زدند.کاشا فک یک بز رو به گردن انداخته بود و دیوانه وار می جهید.من احساس می کردم که در تمام این تلاشهای بیهدف زیبایی نهفته.
........................................................................................موسیقی تمام شد.چراغها را خاموش کردند ولی برخی همچنان می جنبیدند. Thursday, March 20, 2003 ........................................................................................ |